قصهء آخر

By خانوم کلاغه

آقا جان هر چيزی يه دوره ای داره. چرا اصرار دارم غير از اين باشه؟

يک زمانی خوب بود، آرومم می کرد، ديگران رو می تونستم گاهی بخندونم، به فکر وادارم (حداقل يکبارشو مطمئنم!) دوست پيدا کنم… اما انگار هر چيزی يه دوره ای داره. دورهء وبلاگ نويسی من هم خيلی وقته به سر رسيده.

نه اينکه ديگه حرفی نداشته باشم، اما ديگه اهميتی نداره برام که حتماً اينجا حرفهامو بگم. وقتی با هر چيزی که به فکرت می رسه پشتش بلافاصله “خوب که چی” مياد ديگه بهتره بساط رو جمع کنی.

 راستی، يادت نره…  زندگی کوتاه است. کوتاه تر شايد …  از ترس … از به ياد آوردن خاطرات تلخ..

بايد بخشيد و رها کرد و در لحظه بود.

5 پاسخ به “قصهء آخر”

  1. ستاره می گوید:

    ای بابا! تازه لینک داده بودم بهت!!!

  2. آهن‌ها و احساس‌ها می گوید:

    واقعا مي‌خواي بري؟!

  3. شهربانو می گوید:

    چی شده چرا اینقدر پکری عزیز جان ؟

  4. دیو می گوید:

    همیشه ولی پسورد و آدرس صفحه تو داری..این یادت باشه….ما هم هی میام سر میزنیم

  5. امیر می گوید:

    سالها بعد بهت میگیم یادته یه دوره میخواستی وب نویسی رو کنار بگذاری؟معلوم بود دلت براش تنگ میشه.

پاسخ دهید