قصهء آخر

ژانویه 1, 2008 با خانوم کلاغه

آقا جان هر چيزی يه دوره ای داره. چرا اصرار دارم غير از اين باشه؟

يک زمانی خوب بود، آرومم می کرد، ديگران رو می تونستم گاهی بخندونم، به فکر وادارم (حداقل يکبارشو مطمئنم!) دوست پيدا کنم… اما انگار هر چيزی يه دوره ای داره. دورهء وبلاگ نويسی من هم خيلی وقته به سر رسيده.

نه اينکه ديگه حرفی نداشته باشم، اما ديگه اهميتی نداره برام که حتماً اينجا حرفهامو بگم. وقتی با هر چيزی که به فکرت می رسه پشتش بلافاصله “خوب که چی” مياد ديگه بهتره بساط رو جمع کنی.

 راستی، يادت نره…  زندگی کوتاه است. کوتاه تر شايد …  از ترس … از به ياد آوردن خاطرات تلخ..

بايد بخشيد و رها کرد و در لحظه بود.